• تاریخ : ۶ام آذر ۱۳۹۶
  • موضوع : دیبا

به گزارش باشگاه خبرنگاران پویا، یازدهمین پیشوای متقیان، امام حسن عسکری علیه السلام در سال ۲۳۲ ه. ق چشم به جهان گشود. پدرش امام دهم، حضرت هادی علیه السلام و مادرش بانویی پارسا و شایسته به نام حدیثه هست که بعضی از او با نام سوسن یاد کرده اند. از آن جایی که امام حسن علیه السلام به دستور خلیفه عباسی در سامرا در محله عسکر سکونت اجباری داشتند «عسکری» نامیده می شود. از مشهورترین القاب حضرت نقی و زکی و کنیه اش ابومحمد هست. او ۲۲ ساله بود که پدر ارجمندش به شهادت رسید. مدت امامتش شش سال و عمر شریفش ۲۸ سال بود و در سال ۲۶۰ ه. ق به شهادت رسید و در خانه خود در شهر سامرا کنار مرقد پدر بزرگوارش به خاک سپرده شد.

هشتم ربیع الاول، سالروز شهادت مظلومانه امام ابامحمد، حسن بن علی الزکی العسکری(ع) هست؛ روزی که شاعران آئینی ما هم آن را به سوگ نشسته‌اند.

حسن لطفی 

آنکه بر محضر شما نرسد
مطمئنا که تا خدا نرسد
بهتر هست اینکه زیر خاک رود
آن سری که به سامرا نرسد
عطرِ سرداب را نفهمیده
آنکه بر “سُرَّ مَن رَا …نرسد
چشم برخاکِ آن اگر بکشیم
آسمان هم به گرد ما نرسد
سامرا رفته ها به من گفتند
هیچ جایی به کربلا نرسد
از کفن کردنی دوباره بخوان
تا که روضه به بوریا نرسد
با حسینیم با حسن هستیم
ما گدای دوتا حسن هستیم

نام ما را که از قدیم نوشت
از گدایان این حریم نوشت
تا خدا حال و روز ما را دید
بعدِ نام حسن کریم نوشت
تا که پیش تو درد دل کردیم
نام ما را خدا کلیم نوشت
دل ما را اسیر کرد آنکه
بال جبریل را گلیم نوشت
رفته بودیم مشهد و آقا
باز هم روزی عظیم نوشت
سامرا واجبیم ، امام رضا
نه کبوتر که یا کریم نوشت
با حسینیم با حسن هستیم
ماگدای دوتا حسن هستیم

این طرف صحن صاحب کرم هست
آن طرف یک غریب بی حرم هست
این طرف هرچه هست زائر هست
آن طرف بی چراغ بی علم هست
این طرف احترام می بینی
آن طرف ناسزا که دم به دم هست
سامرا شد خراب فهمیدم
چقدر روضه ها شبیه هم هست
مادری اند هر دوتا آقا
موسپید هست هر که غرق غم هست
پیش هر دو به گریه می شنوی
روضه ی پهلویی که محترم هست
باحسینیم با حسن هستیم
ما گدای دوتا حسن هستیم

کاش پلکت کمی تکان بخورد
به زمین ورنه آسمان بخورد
پسرت آمده هست تا جگرت
زخم کمتر از این و آن بخورد
ظرف آبی به دستهایش تا
پدر آبی نفس زنان بخورد
می خورد ظرف هی به دندانت
چه کند آب نیمه جان بخورد
خوب شد کودکت ندیده لبت
ضربه از چوب خیزران بخورد
روی پیشانی ات فقط چین هست
آه اگر سنگ بی امان بخورد
**
عمه مانده هست زیر هر ضربه
که مبادا به دختران بخورد
دختران تشنه اند و با خنده
لقمه ی خویش را سنان بخورد
با حسینیم با حسن هستیم
ما گدایِ دو یا حسن هستیم

 محمد جواد پرچمی 

آقای سامرا چقدر ناتوان شدی 

خیلی شبیه مادر خود قدکمان شدی 

عمری اسیر طعنه و زخم زبان شدی 

تبعیدی مجاور یک پادگان شدی 

آه ای بهار زرد و خزانی تو میروی 

چون مادرت زمان جوانی تو میروی 

دور از مدینه حضرت جانان چه میکنی؟ 

یوسف،جدا ز خیمه کنعان چه میکنی 

تنها غریب گوشه زندان چه میکنی 

ابن الرضا به حلقه شیران چه میکنی 

حتی درندگان به تو تعظیم میکنند 

اینجا تو را نیامده تکریم میکنند 

دور از مدینه ای سفرت سخت میگذشت 

ای آسمان به بال و پرت سخت میگذشت 

باگریه ها به چشم ترت سخت میگذشت 

آقا چقدر بر جگرت سخت میگذشت 

بغصی شکسته داری و فریاد کوچه ای 

هی میخوری زمین و ولی یاد کوچه ای 

گرچه غریب بودی و کس سوی تو نرفت 

شکرخدا که میخ به پهلوی تو نرفت 

شعله سراغ پیچش گیسوی تو نرفت 

اینجا غلاف بر روی بازوی تو نرفت 

آتش کسی به خرمن نیلوفرت نزد 

اینجا کشیده کس به روی همسرت نزد 

تو ضعف میکنی پسرت گریه میکند 

مهدی رسیده و به برت گریه میکنند 

خاکی شده هست موی سرت گریه میکند 

این ظرف آب بر جگرت گریه میکند 

برروی دامن پسرت دست و پا مزن 

اینگونه چنگ بر روی این خاک ها مزن 

آقا سلام بر تو و دریای تشنه ات 

این کاسه میخورد روی لبهای تشنه ات 

یاد حسین می دمد از نای تشنه ات 

دادی سلام بر لب بابای تشنه ات 

خونابه گرچه از دهنت ریخته شده 

آلاله روی پیرهنت ریخته شده 

شکرخدا که لعل لبت خیزران نخورد 

شکرخدا که روی گلویت سنان نخورد 

چکمه به روی پیکرتو بی امان نخورد 

سرنیزه ای نیامد و روی دهان نخورد 

شکرخدا که تو کفنی داشتی حسن 

بر جسم خویش پیرهنی داشتی حسن 

بی تو وقار خواهر تو مستدام ماند 

با احترام آمد و با احترام ماند 

پوشیده از نگاه خواص و عوام ماند 

وای از زنی که در وسط ازدحام ماند… 

احساس های خواهری اش لطمه خورده بود 

حتی غرور روسری اش لطمه خورده بود 

 حامد خاکی 

آسمان زیر قدم‌هات تردد می‌کرد 

به نماز تو مباهات، تجرد می‌کرد 

ماه مدیون شما بود به والله قسم 

عشق در خون شما بود به والله قسم 

غمت از چشم‌ترت تا که تصور می‌شد 

از ملائک همه دور و برت پُر می‌شد 

کَرَمت روزی من بود خدایا شکرت 

نام تو نام حسن بود خدایا شکرت 

در مسیر حرمت گبر مسلمان کردیم 

حله را معتبر از خون شهیدان کردیم 

پسرت صاحب دنیاست غریب هست ولی 

پسر حضرت زهراست غریب هست ولی 

خون دل می‌خورد و دیده‌اش از اشک، تر هست  

یازده قرن غریبیِ پسر از پدر هست 

از غریبی تو عمری هست که گریانم وبس 

مثل آشفتگی موت پریشانم و بس 

زهر خوردی «جگرم وا جگرم» می‌گفتی 

تا نشستی «پسرم وا پسرم» می‌گفتی 

ما شنیدیم که آتش به دل وجانت خورد 

کاسه آب به یک لرزه به دندانت خورد 

کاسه آب کجا و لگد چوب کجا 

پادگان‌ها به کجا، مجلس مشروب کجا 

مجتبی صمدی شهاب 

ز سوز زهر و غریبی دلم پُر از آه هست 

غریب میروم و پیش پایم این راه هست 

محاسنم شده گلگون ز خون لبهایم 

تحمّل شرر زهر کینه جانکاه هست 

ز ارث فاطمه آتش گرفته خانهء من  

شبیه او گل عمرم خزان و کوتاه هست 

برای من نکنید گریه چونکه مادر من  

شکسته سینه به بستر درون این ماه هست 

ز داغ محسن ششماهه و در و دیوار  

به جز شما چه کسی سوگوار و آگاه هست 

فدای زخم دل جدّ بی کَسم حیدر  

‌که محرم دل سوزان او فقط چاه هست 

دعا برای فرج مرهم دل زهراست  

که مهدیم به زمانه یگانه خونخواه هست 

محمد علی بیابانی

باید که دنیا فصل در فصلش خزان باشد

وقتی که با تو اینچنین نامهربان باشد

ای کاش که من نیز امشب زائرت بودم
جایی که فرزندت در آنجا روضه خوان باشد

دریایی از رنج و غریبی موج خواهد زد
نام حسن در روضه هرجا درمیان باشد

وقتی حسن باشی دگر جای تعجب نیست
سقف مزارت هم زمانی آسمان باشد

وقتی حسن باشی دگر جای تعجب نیست
وضعت میان خانه چون زندانیان باشد

وقتی حسن باشی دگر جای تعجب نیست
خون دلت از کنج لب هایت روان باشد

آری حسن بودی ولی هرگز ندیدی که
گلبرگ روی مادرت چون ارغوان باشد

سخت هست تشنه باشی و لب های لرزانت
حتی برای آب خوردن ناتوان باشد

هنگام برخورد لبت با کاسه ی آب هست
وقت گریز روضه های خیزران باشد

سعید خرازی

زهر افتاده به جان جگرم مهدی جان
لرزه انداخت ز پا تا به سرم مهدی جان

به لب خشک پدر آب گوارا برسان
که من از سوز عطش شعله‌ورم مهدی جان

قدح آب همین‌که به لبم شد نزدیک
غم لب‌های حسین زد شررم مهدی جان

قبل از آنی که به دل زهر اثر بگذارد
کشته از صحنه‌ی دیوار و درم مهدی جان

لحظه‌ای نیست عزیزم که تداعی نشود
وقعه‌ی کرب و بلا در نظرم مهدی جان

زینب و بزم یزید و لب خشکیده و چوب
خون قلبم چکد از چشم ترم مهدی جان

می‌درخشد رخ ماه تو به‌یاد آوردم
سر نورانی هجده قمرم مهدی جان

غلامرضا سازگار 

بیا و سر به روی سینه‌ام بگذار، مهدی‌جان
شرر زد بر درونم زهر آتشبار، مهدی‌جان

بیا تا سیر بینم وقت رفتن، ماه رویت را
که می‌باشد مرا این آخرین دیدار، مهدی‌جان

در ایام جوانی سیر گردیدم ز جان خود
ز بس بر من رسید از دشمنان آزار، مهدی‌جان

از آن ترسم که بعد از من، تو در تنهایی و غربت
به موج غم گذاری چهره بر دیوار، مهدی‌جان

تو در ایام طفلی بی‌پدر گشتی، عزیزِ دل
مرا شد در جوانی پاره قلب زار، مهدی‌جان

از آن می‌سوزم ای نور دو چشم خود، که می‌بینم
تو بهر گریه کردن هـم نداری یار، مهدی‌جان

غم تو بیشتر باشد ز غم‌های پدر، آری
اگر چه دیده‌ام من محنت بسیار، مهدی‌جان

تو باید قرن‌ها در پردهء غیبت کنی گریه
بُود هر روز روزت مثل شامِ تار، مهدی‌جان

تو باید قرن‌ها چون جد مظلومت علی باشی
به حلقت استخوان باشد، به چشمت خار، مهدی‌جان

بگیر از مرحمت، فردای محشر، دست «میثم» را
که بر جرم و گناه خود کند اقرار، مهدی‌جان

انتهای پیام/

اشتراک در شبکه اجتماعی

گوگل پلاس فیسبوک تویتر لینکدین دیگ کلوب فیسنما